وقتی سر و کارم به اداره ای افتاد

[ad_1]

منصور تابان – برای کار بسیار ساده ای به اداره ثبت احوال یکی از شهرستان ها مراجعه نمودم. از این قرار که پدرمان 8 سال قبل فوت نموده، شناسنامه اش هم مفقود شده. اداره ثبت احوال با مراجعه به بایگانی اعلام دارد که من و برادرم فرزندان پدرم به نام … هستیم.

در اداره گفتند رییس باید دستور دهد. به ربیس مراجعه و درخواست کتبی را تقدیم نمودم. رییس فرمودند ما به اشخاص و نامه ی اشخاص جواب نمی دهیم، باید دادگاه یا شورای حل اختلاف بنویسند تا اعلام نماییم. به شورای حل اختلاف مراجعه نمودم، مرا به وکیل مستقر در دادگاه رجوع دادند. وکیل گفت: رییس ثبت احوال می تواند طبق ماده 9 قانون ثبت احوال به درخواست مراجعان جواب دهد.

برگشتم و پیام وکیل را به رییس ثبت احوال گفتم. رییس ثبت احوال گفت: من جواب شما را دادم، از آنجا که گفتم باید نامه بیاوری. اصلا وکیل چکاره است که برای من تکلیف معین می کند. برگشتم به شورای حل اختلاف که چه کنم. گفتند 110 هزار تومان بریز به حساب و دادخواست بده تا نامه داده شود. گفتم گرچه درخواست انحصار وراثت نمی خواهم، اما اگر 110 هزار تومان بدهم کارم انجام میشود؟ گفتند: بله، جواب شما پس از سیر 15 روزه الی 3 ماهه داده خواهد شد. گفتم من دو روزه می خواهم، مشکلم حل نمی شود.

 ناچار برگشتم به رییس ثبت احوال گفتم چه کنم؟ رییس گفت من سرم نمی شود. همان که گفتم، از شورا یا دادگستری باید نامه بیاوری. به دادگستری رفتم، این بار خدمت رییس دادگستری، که چه کنم. رییس دادگستری گفتند کارهای ما نامه ای نیست، باید پرونده شود تا روی آن اقدام گردد. گفتم آقای رییس، برای کار کوچکی که من و برادرم فرزند این پدر هستیم یک استعلام می خواهم، اینقدر تشریفات برای چه؟

رییس دادگستری، مرد محترم و بزرگوار، ذیل نامه من به اداره ثبت احوال نوشت: طبق مقررات اقدام نمایید و مهر و امضای رییس دادگستری. برگشتم به ثبت احوال، این بار خوشحال، رییس نامه را دید، سر بالا انداخت که من کار غیر قانونی انجام نمی دهم، رییس دادگاه کیست که به من دستور دهد. گفتم آقای رییس، من درخواست غیر قانونی ندارم. من که نمی گویم بنویسید که من و برادرم فرزندان شخص دیگری هستیم که غیر قانونی باشد!!! همان پدر واقعی که در بایگانی شماست. این درخواست غیر قانونی نیست. رییس گفت: من این حرفها را نمی دانم، من کار غیر قانونی انجام نمی دهم.

کارم انجام نشد. آمدم بیرون. رفت و آمدها، تلاش ها، شلوغی راهروها و اتاقها، ارباب رجوع ها، معطلی ها، صدمات و زحمات این چند روزه جلوی چشمم آمد. خواستم فریاد بزنم که آی مردم، آی حضرات، در این شهر برای این که یک نامه بگیرم که من و برادرم فرزند این پدر هستیم چه کنم؟ ولی فریاد را در گلوی خود نگه داشتم و پیش خود گفتم خدا به داد آن مردمی برسد که کارها و گرفتاری های پیچیده و مهمی در این ادارات دارند که باید صبر ایوب و اعصاب پولادین داشته باشند.

آیا مشکلات ما، مشکلات مدیریتی است؟ آیا مشکلات نارسایی های قانونی است؟ مشکل قوانین خشک و بی روح و غیرقابل انعطاف است؟ قوانین مته به خشخاش است؟ بوروکراسی است؟ دیوان سالاری است؟ آیا سیستم اداری ناکارآمد است؟ آیا مشکل عدم اراده برای انجام کارهای مثبت برای مردم؟ و یا … شعارها چه معنی دارد؟ تکریم ارباب رجوع چه؟

یک مرد سالمند 75 ساله با موی سپید را برای درخواستی بسیار کوچک و پیش پا افتاده که بنویسید فرزند پدرم هستم چقدر دواندند و انجام ندادند. امروزه در جامعه ی ما، نه محبتی مانده، نه حرمت سالمندان و نه تفکر و اراده ای برای یافتن راه انجام کار مراجعان. شما بفرمایید چه باید کرد ؟

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *